بچه گربه باشیم یا بچه میمون؟ - آکادمی بهی

بچه گربه باشیم یا بچه میمون؟

استعاره‌ای برای مواجهه با واقعیت و رشد روانی
بچه گربه باشیم یا بچه میمون؟

همه ما بارها تجربه کرده‌ایم که در آغاز یک مسیر جدید یا سال نو، دفترچه‌ای نو برمی‌داریم، اهدافی بزرگ می‌نویسیم و عهد می‌بندیم که تغییر کنیم. اما همین که کمی زمان می‌گذرد و با روال عادی زندگی و موانع واقعیت روبه‌رو می‌شویم، میان انتظارات ما و آنچه در عمل رخ داده فاصله می‌افتد. در این نقطه، خیلی از ما دچار سرزنش، استرس یا انفعال می‌شویم و تصمیم می‌گیریم از تغییر ناامید شویم تا کمتر رنج بکشیم.

اما چگونه می‌توان از این دور باطل انفعال و سرزنش رها شد؟ پاسخ این سؤال در استعاره‌ای جالب از سنت کهن شینتو در ژاپن (به نقل از جوزف کمپل) نهفته است: استعاره بچه گربه و بچه میمون.

۱. سلوک بچه گربه: انتظار منفعلانه و طلبکاری از جهان

در طبیعت، وقتی بچه گربه می‌خواهد جابه‌جا شود، خودش هیچ حرکتی نمی‌کند؛ گوشه‌ای می‌نشیند، ناله و «ونگ» سر می‌دهد تا مادرش بیاید و با دندان پسِ گردنش را بگیرد و او را با خود ببرد.

در دنیای روان‌شناختی، «سلوک بچه گربه‌ای» نماد رویکرد کودکانه، منفعل و آرزواندیشانه به زندگی است. فردی که در این وضعیت قرار دارد، ناخودآگاه انتظار دارد یک «مادر کیهانی» یا بخت و اقبال معجزه‌آسا سر برسد و مشکلاتش را حل کند. او وقتی با سختی واقعیت روبرو می‌شود، به جای کنش‌گری، با جهان قهر می‌کند، غر می‌زند و مدام می‌پرسد: «چرا دنیا حق من را نمی‌دهد؟». اما واقعیت این است که در دفتر طبیعت، چیزی به نام «حق پیش‌فرض» نوشته نشده است و ناله‌کردن فرجی ایجاد نمی‌کند.

۲. سلوک بچه میمون: کنش‌گری، آگاهی و چنگ‌زدن به واقعیت

در مقابل، بچه میمون رفتار متفاوتی دارد. او منتظر نمی‌ماند تا مادرش او را آغوش بگیرد یا حمل کند؛ به محض اینکه مادر حرکت می‌کند، بچه میمون فعالانه می‌پرد و به پشت مادر چنگ می‌زند و با جریان حرکت او همراه می‌شود.

«سلوک بچه میمونی» نماد آگاهی، مسئولیت‌پذیری و کنش‌گری بالغانه است. انسانِ بچه میمون می‌داند که جهان منتظر ناله‌ها یا قهرهای او نمی‌ماند. او نشانه خلاقانه واقعیت را می‌شناسد، فرصت‌ها را می‌بیند و با جریان حیات و تغییرات آن هماهنگ می‌شود.

۳. گذر از کودکی به بلوغ روانی

مولوی در بیتی زیبا این حقیقت را چنین سروده است:

طفل تا گویا و تا پویا نبود / مرکبش جز گردن بابا نبود

طبیعت در نوزادی و دوران اولیه حیات، ما را بی‌شرط و منفعلانه آغوش می‌کشد و حمایت می‌کند. اما به محض اینکه انسان «گویا و پویا» شد و به بلوغ رسید، زندگی به او هشدار می‌دهد که زمانِ ایستادن روی پای خود فرا رسیده است.

وقتی بالغ می‌شویم، باید میان دو نوع رنج دست به انتخاب بزنیم:

• رنجِ منفعلانه (نجنگیدن و باختن)

رنجی که همراه با ملال، سرخوردگی و از دست دادن حسِ عاملیت و وجود است.

• رنجِ فعالانه (جنگیدن و رشد)

تلاش برای سروری بر خود و فراتر رفتن از خویشتن. حتی اگر در نبرد با واقعیت نتیجه دلخواه حاصل نشود، خودِ این کنش و تلاش، شور حیات و کرامت انسانی ما را زنده نگه می‌دارد.

با خروج از الگوی بچه گربه‌ای و پذیرش مسئولیتِ زیستن، ما دیگر منتظر معجزه نمی‌مانیم، بلکه خود به بازیگر فعال و هوشمند زندگی خویش تبدیل می‌شویم.

شنیدن نسخه کامل صوتی

این بحث را در اپیزود ۳ رادیو بهی بشنوید

شنیدن در کست‌باکس