«جدا کنید!

نور را از تاریکی،

پلشت را از پاک»

می‏لرزد تنم از این بانگ

چه شوم دستور پیغمبرانه‏ای!

چه فراخ سپهری!

                          برای خودشیفتگی‏ام

چه خون‏های روشنی که نمی‏چکد!

از این تیغِ تاریک.

 

چه را جدا کنم امروز؟

که هیچ نمی‏بینم

جز نورهای سخت‏شده از اندیشه‏های سخت

و نورها که روان‏اند

در پِی نورها.